بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )

270

خلاصة التجارب ( طبع قديم )

بر سر نهادن و بمروحه خنك داشتن و آب برف و يخ بر پيشانى بر بالاى لته نهادن لحظه لحظه و پايها در آب خنك داشتن لحظه لحظه و همچنين چيزهاى خنك كرده قابض بر سر و صدغهاى پيشانى طلا كردن و در مقام خنك ساكن بودن و هوا را خنك داشتن و غذاهاى قابض و خشك كرده خوردن بعد از دفع اعراض سوء المزاج و افراط بجوابش منع آن مناسب بود و ميسر گردد و انجا كه سبب از حرارت خارجى و يبس منفذ بود چنانچه كودكان و جوانان را بسيار افتد هرگاه بافراط انجامد ساكن بايد بودن خنكيها را خوردن و سر را خنك بايد ساختن و اغلب همين قدر كافى بود و آنجا كه سبب استنشاق مجففان بود گشادن خون بدفعات و مهلت و بعده كنده شدن خشك‌ريشه و جفاف منفذ آن شاهد آن گردد بعد ايستادن پيوسته بيرون و درون بينى را چرب بايد داشتن و همچنين تمام سر را چرب بايد داشتن بلكه كفهاى دست و پايها و خصيها را نيز و شبها قطرهء چند روغن در گوش چكانيدن و از حركت عنيف در غضب و هواى خشك و گرم حذر كردن و در آب سرد غوطه خوردن و گاهى در حمام به آب فائز درآمدن بيان اعمالى كه درين مرض مطلق نافع‌ست نهادن محجمه آتش بر پس گردن و بعد از ان بر جگر اگر خون از پيش آيد و بر سپرز اگر چپ آيد و بر هر دو اگر از هر دو جانب آيد و بستن خصيهء مردان و پستان دختران و بستن بازوها در آنها و آويختن سنگ سرسر بر سر و در آب سرد نشاندن و آب سرد بر سر ريختن و در دهن داشتن و تخت او برسانيدن در مقام سخت خنك و خشك ساكن بودن و از حركات عنيف و عطسهء و گريه و خندهء بلند و سرفه و اعراض نفسانى گرمىفزا حذر كردن و از قيفال اينجانب فصد باريك كردن و خون آن مقدار برداشتن رعاف بايستد يا غشى افتد و باز ايستد و شياف بيخ در بينى و در منفذ نهادن بيان دواهاى كه در بينى دمند خون را بندد كاغذ حرير سوخته گرد اسيا وفاق كندر به گل ارمنى سوده سنگ زخم سوده كج سوده برگ خرتولهء خشك نرم سوده پشم خرگوش سوخته پشم سوحكن زير دنبه تراشه درون خيار نرم سوده نسج عنكبوت سوخته اسپنجى كه اندر حمر يا وقت آغشتن وى خون شيادشان بيان دواها كه در بينى چكانند بخاصيت نافع آيد عصاره سرگين ماده خر عصاره بادروج عصاره خرتوله مرداسنگ در عصاره سيب ترش سوده عصاره نعناع گندنا عصارهء خيار عصارهء كرك « 1 » عصاره لحية « 2 » التيس خون ضفدع بيان دواهائى كه بر سر و پيشانى و صدغها

--> ( 1 ) به زبان تنكابن ثيل را گويند 12 از تحفه ( 2 ) بهندى بون بدگدرا گويند